آسمان دلگیر ، هوا سرد و بی
روح ، و ... و ....
و تنها او بود که استوار ایستاده بود .
قدم های خسته اش را آرام می خرامید تا چشمان به خواب رفته را بیدار
نماید
اگر چه جز کوچه ها که خود را برای ورودش آزین بسته بودند هیچ کس انتظارش
را نمی کشید
و ..... و.......
اما غم اسارت شیرینی بود ، چرا که امروز نوبت اوست
و به یقین بدان که او برای شکایت نیامده بود
آری وبه یقین بدان که او تنها برای شکایت نیامده بود
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 17:55 توسط سید رضا موسوی
|